سال یکهزار و چهارصد

+ ۱۴۰۰/۱/۱۵ | ۰۸:۰۵ | بندباز **

ساعت هنوز هفت نشده؛ هوا گرگ و میش است و من همین طور که لقمه های نان و پنیر را توی دهانم می گذارم به چهره ی مردی نگاه می کنم که از فرط کهولت دچار فراموشی شده و حرف هایش را در طول جمله گم می کند. با اینحال خیلی حرف برای گفتن و شنیدن دارد. رک و بی پرده، بی هراس از ملاحظات چاپلوسانه مرسوم  جامعه ی نقاشان ایران را زیر سوال می برد. منوچهر صفرزاده ملقب به مش صفر متولد سال 1322 است. او تاریخ زنده ی نقاشی معاصر ایران است. حین خوردن صبحانه به تماشای مصاحبه ی انجمن نقاشان ایران با او نشسته ام. جایی آن آخرهای گفتگو، از ملاقاتش با حسین علیزاده در منزل او می گوید. و دعوت علیزاده به خواندن آوازی که برای مش صفر نوشته است. چرا که شیفته ی صدای او شده. مش صفر اما می گوید که از موسیقی چیزی نمی داند. به همین دلیل نمی تواند چیزی را که علیزاده نوشته بخواند. ترجیح می دهد دو خط از حافظ به جایش بخواند. پس از او می خواهد که کتاب حافظی برایش بیاورند. و علیزاده، پسرش را پی ِیافتن کتاب می فرستد اما در خانه می گردند و کتاب حافظ پیدا نمی کنند. مش صفر می گوید برایش عجیب است که در ایران هنرمندان به هنری می پردازند که از آن چیز زیادی نمی دانند! و مدام چشم شان به دست دیگری ست که چه می کند و اینها چطور از آن گرته برداری کنند! او به قول خودش، هنرمند با شخصیتی در میان بزرگان هم عصرش حتی نمی یابد. و اکثر آنها را افرادی کپی کار می خواند! 

لقمه های بربری توی گلویم گیر کرده است! با زور چند قلوپ چای می خورم و قورتشان می دهم. به خودم می گویم؛ "بفرما! همین که سرصبحی به نیت کار کردن و خواندن جدی در سال جدید از خواب بلند شده ای، از در و دیوار برایت شاهد می آید! پس دست بجنبان. لااقل برای دلگرمی خودت هم که شده، امسال را جدی بگیر!"

این چند خط را می نویسم و می روم پی ِکارم! سال سختی پیش رو داریم! یک سال پر حادثه! باید کمربندها را محکم تر بست و انتظار خیلی چیزها را داشت! تغییراتی که مثل گردباد می توانند هر روزمان را به رنگی دربیاورند. مهم است که بتوانیم خودمان را میان این هیاهو پیدا کنیم! مهم است که بلد باشیم، جایی در دل گردباد به سکون و آرامشی نیم بند حتی، برسیم! سال نو مبارک!

 

منوچهر صفرزاده (مش صفر)

 

چیزهایی که می دهیم؛ چیزهایی که عایدمان می شود!

+ ۱۳۹۹/۶/۳ | ۱۲:۵۴ | بندباز **

چند روزی ست که خبرهای مربوط به تجاوز جنسی بعضی اساتید هنر را در صفحه های مجازی دنبال می کنم. خواندن حرف های زنان و مردانی که به شکل های مختلف مورد تعرض قرار گرفته اند، احساسات ضد و نقیضی را در آدم بیدار می کند. خصوصا اگر تو هم زمانی در جرگه ی همین آدم ها بوده باشی و فضاهایی که آنها به واسطه ی هنر نقاشی و طراحی تجربه کرده اند، از نزدیک دیده باشی. خیلی سعی کردم با فکر و حرف هایم قضاوت شان نکنم. این را هم همین ابتدا بگویم که تجاوز جنسی مختص یک قشر خاص نیست. در همه ی مکان ها چه ورزشی، چه کاری و سیاسی و... وجود دارد. چیزی که مهم است این است که  "متجاوز باید مجازات شود." فرقی نمی کند چه کسی باشد؟ و در چه سطحی از مقبولیت و معروفیت جامعه قرار داشته باشد! از این بابت خوشحالم که حالا به واسطه ی رسانه های جمعی، صدای آدم ها زودتر به هم می رسد و می توانند یکصدا بشوند و از چیزهایی بگویند که تا دیروز باید درباره شان سکوت می کردند!... امیدوارم هر چه زودتر صحنه ی مجازات این به اصطلاح اساتید! و در واقع بیماران روانی ِآزاد را ببینم!

روی حرفم اما بیشتر به سمت دختران و پسرانی ست که یا هنوز یاد نگرفته اند چطور باید از خودشان مراقبت کنند و یا حاضرند بخاطر رسیدن به هدف شان هر چیزی را بپذیرند! به شخصه، من هم در سالهایی که دانشگاه هنر می رفتم، کلاس ها و آتلیه های خصوصی و عمومی اساتید مختلفی را تجربه کردم. و تفاوتشان را حس کردم. خوب می دانم که لااقل آن زمان، نوع پوشش و شکل روابط آدم ها، خیلی با فضای بیرونی و واقعیت عمومی جامعه مان فاصله داشت. این را هم همه می گذاشتند به عنوان آوانگارد بودن هنرمند! چیزی که من هیچ وقت نمی توانم قبولش کنم. همین آزادی های بی حساب و کتاب که اکثرا شاید فقط توی فیلم ها دیده بودند و کپی بدشکلی از آن را در فضاهای هنری ارائه می کردند، باعث شد نتوانم در هیچ کدام از آن فضاها دوام بیاورم. از آن آدم ها و آتلیه ها دور و دورتر شدم. هر چه زمان می گذشت، روابط افسارگسیخته تر می شد و در نهایت مکانی که می بایست در خدمت تمرین هنر باشد، رفته رفته به هزار و یک دلیل، به شکل کازینو در می آمد! یکی - دو جایی را هم که سالم بودند و حرفه ای کار می کردند، به بهانه های واهی پلمپ کردند! چرا که مالکان و اساتید آنها حاضر نبودند دم آقایان را ببینند و سبیل شان را چرب کنند!!

این خیلی طبیعی است که آدم اگر مدتی در یک جمع باشد، ناخودآگاه به شکل همان جمع درمی آید و شاید خودش هم دیگر متوجه نشود چه تغییری کرده است. اما از دیروز با مرور حرف های دخترها - بخصوص - از خودم می پرسم " واقعا ارزشش را دارد؟!" بعد به خودم نگاه می کنم که در زمینه ی هنری به هیچ جا نرسیدم. و دوباره می پرسم: " اگر آنها بخواهند برای خودشان جایگاهی در جامعه ی هنری پیدا کنند، راه دیگری هم دارند؟!" و جواب می دهم : " نه! مگر اینکه یک اسپانسر پولدار و قدرتمند داشته باشند. وگرنه تنها راه موجود برایشان همین است که به حلقه ی یکی از این اساتید معروف درآیند و خب این هم هزینه ی خودش را دارد. " (دوباره تاکید می کنم نه همه ی اساتید!)

در جامعه ای که مجوز آموزشگاه ها و مراکز هنری را فقط به یک عده ی بخصوص می دهند که از قضا چندان هم نه از نظر حرفه ای و نه از نظر اخلاقی دارای استاندارد و سلامت هستند، در جامعه ای که اگر انسان درستی باشی و بخواهی در فضای سالمی کار کنی - چه استاد، چه هنرجو - آنقدر انگ می زنند و آزار می دهند که همگی به کنج خلوت خودشان پناهنده شده یا از کشور خارج می شوند، در جامعه ای که فساد در هر زمینه اش ریشه های بزرگی دوانده و هنرش هم به واسطه ی قدرت و پولی که در خود دارد، یکی از بهترین بسترهای سورچرانی عده ای خاص شده است؛ واقعا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟! چرا حال و روز هنر و فرهنگ مان اینقدر خراب و مریض است؟! چه کسی مقصر است؟! آنکه مجوز می دهد؟ آن استاد؟ آن هنرجو؟!... کدامشان؟! بعد با خودم می گویم: " چیزی که در این میان اصلا اهمیتی ندارد هنر است! و مشکل اصلی هم همین است."

حرفهای من را حتما آن دسته از دوستانی که دستی در هنر دارند خیلی بهتر درک می کنند. تا وقتی فضای سالم و رقابتی در جامعه ی ما ایجاد نشود، همین کثافتکاری ها نه تنها در هنر، بلکه در تمام صنعت و اقتصاد و سیاست و ... ادامه دارد. تا زمانیکه قدرت به واسطه ی داشتن رانت و پول در دست یک عده ی خاص است، هیچ چیزی عوض نمی شود که بدتر هم می شود! اما وقتی ملاک هنر در جامعه ای ارائه ی یک مفهوم با کیفیت استاندارد باشد، وقتی آنقدر آموزشگاه و کلوپ هنری در شهری بود که اگر یک جایی حس بدی پیدا کردی، بروی جای دیگر. اگر استادی اذیتت کرد، بدانی استاد دیگری هم هست که بشود در کنار او آموخت و رشد کرد... وقتی حق انتخاب داشته باشی! قضیه خیلی فرق می کند. مطمئنا آن زمان آسیب کمتری هم به آدم ها وارد می شود و هم کم کم بقیه می فهمند برای ماندن در فضای کار رقابتی، مجبورند یک حداقل هایی را رعایت کنند و در نهایت هنرمان هم زنده خواهد شد!!

حق انتخاب داشتن، مسئله ی خیلی مهمی است! هر چند در همین فضای مسموم فعلی هم هنوز حق انتخاب داری! انتخاب بین حفظ کردن ارزش های قلبی خودت به بهای از دست دادن یک سری چیزها یا پیشرفت کردن و توی چشم آمدن به بهای از دست دادن یک سری چیزهای دیگر!! باید دید چرا در سال های اخیر، دیگر اثری از آن ارزش های قبلی نیست و خیلی ها حاضرند به هر قیمتی به خواسته هایشان برسند! هر دو طرف ماجرا را می گویم: چه آن استاد و چه آن هنرجو! ( باز تاکید کنم که منظورم همه نیستند! )

 

نقاشی از : مجتبی تاجیک