ساعت هنوز هفت نشده؛ هوا گرگ و میش است و من همین طور که لقمه های نان و پنیر را توی دهانم می گذارم به چهره ی مردی نگاه می کنم که از فرط کهولت دچار فراموشی شده و حرف هایش را در طول جمله گم می کند. با اینحال خیلی حرف برای گفتن و شنیدن دارد. رک و بی پرده، بی هراس از ملاحظات چاپلوسانه مرسوم  جامعه ی نقاشان ایران را زیر سوال می برد. منوچهر صفرزاده ملقب به مش صفر متولد سال 1322 است. او تاریخ زنده ی نقاشی معاصر ایران است. حین خوردن صبحانه به تماشای مصاحبه ی انجمن نقاشان ایران با او نشسته ام. جایی آن آخرهای گفتگو، از ملاقاتش با حسین علیزاده در منزل او می گوید. و دعوت علیزاده به خواندن آوازی که برای مش صفر نوشته است. چرا که شیفته ی صدای او شده. مش صفر اما می گوید که از موسیقی چیزی نمی داند. به همین دلیل نمی تواند چیزی را که علیزاده نوشته بخواند. ترجیح می دهد دو خط از حافظ به جایش بخواند. پس از او می خواهد که کتاب حافظی برایش بیاورند. و علیزاده، پسرش را پی ِیافتن کتاب می فرستد اما در خانه می گردند و کتاب حافظ پیدا نمی کنند. مش صفر می گوید برایش عجیب است که در ایران هنرمندان به هنری می پردازند که از آن چیز زیادی نمی دانند! و مدام چشم شان به دست دیگری ست که چه می کند و اینها چطور از آن گرته برداری کنند! او به قول خودش، هنرمند با شخصیتی در میان بزرگان هم عصرش حتی نمی یابد. و اکثر آنها را افرادی کپی کار می خواند! 

لقمه های بربری توی گلویم گیر کرده است! با زور چند قلوپ چای می خورم و قورتشان می دهم. به خودم می گویم؛ "بفرما! همین که سرصبحی به نیت کار کردن و خواندن جدی در سال جدید از خواب بلند شده ای، از در و دیوار برایت شاهد می آید! پس دست بجنبان. لااقل برای دلگرمی خودت هم که شده، امسال را جدی بگیر!"

این چند خط را می نویسم و می روم پی ِکارم! سال سختی پیش رو داریم! یک سال پر حادثه! باید کمربندها را محکم تر بست و انتظار خیلی چیزها را داشت! تغییراتی که مثل گردباد می توانند هر روزمان را به رنگی دربیاورند. مهم است که بتوانیم خودمان را میان این هیاهو پیدا کنیم! مهم است که بلد باشیم، جایی در دل گردباد به سکون و آرامشی نیم بند حتی، برسیم! سال نو مبارک!

 

منوچهر صفرزاده (مش صفر)